|
|
|
|
|
کربلا منتظر ماست بیا تا برویم... دم غروب روز 12/4/88 بود که رسیدم به شهر نجف. پس از اسکان و غسل زیارت و نماز به پشت بام محل اسکان رفتم. نور زرد چراغ های اطراف گنبد و رنگ طلایی گنبد و گلدسته ها و تاریکی شب منظره ای خیره کننده ایجاد کرده بود به طوری که حدود یک ساعت سرپا نگهم داشت آری این همان گنبد طلایی است که فقط در عکس ها دیده بودم. دیگر زمان و مکان و هیچ چیز دیگر مفهومی نداشت. مبهوت اویم و دیگر هیچ. از رفت و آمد به حرم مطهر چیزی نمی توان نگاشت که همه ورای توصیف است. اینجا فوق مکان های عالم است. چنان عطری به مشام می رسد که تمام آرزوهای آینده و خاطرات گذشته را محو می کند. چنان آرامشی در صحن وجود دارد که گویی تا ابد می توان همین طور در حرم ماند و ماند. گویا مرگی در کار نیست. کجا آمده ام؟ و صاحب این مرقد شریف کیست که چنین، دوستدارانی را واله و شیدای خویش ساخته... فاصله محل اسکان تا حرم مطهر به اندازه خواندن یک زیارت عاشورا است. در این بین صدای دست فروشان خردسال عراقی را می شنوی که فقر آن ها را به این کار واداشته. و چقدر دست فروش که از فروشندگی به زایران حضرت روزگار می گذرانند. در برنامه های کاروان، زیارت مسجد سهله به روز دوم واگذار شده است. در گرمای طاقت فرسای عراق و گرد و خاک بی مثال آن به این مسجد شریف می روم. جایی که تمام پیامبران در آن نماز خوانده اند. مقام حضرت ابراهیم و ادریس و خضر در آنجاست. همچنین است مقام حضرت امام زین العابدین و حضرت امام صادق سلام الله علیهم. به نقل از مفاتیح الجنان بعد از مسجد کوفه بالاترین مساجد است. مسجدی که محل آمد و شد حضرت صاحب الزمان سلام الله علیه است و ایشان در آنجا دیده شده. چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن... روز سوم به مسجد کوفه می روم. و چه مسجدی... قصری از قصرهای بهشت. کدامین مکان را می توان یافت که در طول تاریخ این همه اتفاق مهم در او افتاده باشد؟ از به زمین نشستن کشتی حضرت نوح پس از طوفان گرفته، تا محل توبه آدم و شکافته شدن عدالت در محراب نماز... یا رسول الله چه دیدی در این مسجد که سفری به آن مهمی را به تعویق انداختی تا در آن نماز بخوانی؟ مولای ما، یا علی! علیک منی السلام؛ چه دیدی در این مسجد که آن را برای اقامه نماز جماعت انتخاب کردی؟ و چه بزرگانی در آن آرمیده اند... جناب مسلم بن عقیل، هانی و مختار علیهم السلام. از عظمت این مسجد هرچه بگویم کم گفته ام و ما چه می دانیم که آن چیست؟ همان به که خاموش باشیم و اعمال و ادعیه و نمازهای آن مکان مقدس را به جا آوریم باشد که مورد نظر رحمت پروردگار قرار گیریم. ازمکان های نزدیک مسجد کوفه آرامگاه یکی از بزرگ ترین شاگردان و اصحاب حضرت امیر است؛ میثم تمار علیه الرحمه. و ما چه می دانیم وفای به معشوق یعنی چه؟... از خانه حضرت امیر المومنین سلام الله علیه چه بگویم؟ مولای ما! نمی دانم حسنین سلام الله علیهما چه کشیدند تا شما را از محراب مسجد تا به خانه آوردند... رازدار و سنگ صبور شما سر به مهر شده و دیگر تشنگان حقیقت را سیراب نمی کند... و افسوس که زمان کم است و این مکان های مقدس را به سرعت باید درک کرد و به سادگی از کنار عظمت آن ها رد شد. عجیب است که به هر بهانه ای به یاد یکی از دوستان و آشنا ها می افتم و او را دعا می کنم. حتی کسانی که ارتباط چندانی با هم نداشتیم و از همان ارتباط اندک سال ها می گذرد. 2 روز و 3 شب است که در نجف هستم. شب آخر است. شب وداع. در حیاط یا صحن حرم مطهر هستم که مباحثه 4 طلبه جوان حوزه علمیه نجف توجه مرا جلب می کند. صحبت با آن ها جذابیت خاصی دارد آن هم به عربی! ارتباط برای آن ها هم جذاب بود به طوری که یکی شان شماره تلفن به من داد! وداع و چه سخت است که به مقصود خود نرسی که همان ماندن در نجف است. شبی با خوشحالی ولادت حضرت مولا و اندوه جدایی از آن مزار شریف... روز چهارم به کاظمین می روم. عجیب آنکه گویی تمام این اماکن شریف را هزاران بار زیارت کرده ام. آشنای آشنا... به یاد حرم مطهر و مقدس امام رضا سلام الله علیه می افتم. و چه تاسف بار که بیش از دو ساعت از وقوف ما در این مکان مقدس نگذشت. تا کی شود تا باز هم به این بارگاه راهمان دهند... دیگر زایر کربلا شده ام. از حدود ساعت یازده صبح که با کاظمین سلام الله علیهما وداع می کنم به جمع زوار کربلا می پیوندم. چه مشتاق و چه بی تاب شده ام. حدود ساعت 16:30 است که ناگاه شاگرد راننده پرده جلوی اتوبوس را کنار زد و کلامی را با شور به زبان عربی گفت... نفهمیدم چه گفت ولی ناخودآگاه همه از جا برخواستند... آری از دور زیبا گنبدی نمایان شده بود که عالمی را شیفته خود ساخته است. آیا این منم که با چشم غیر مسلح تو را می بینم؟! آیا آن که سال ها تمنای وصالش را داشتم تویی؟ آن که سال ها از فراغش ناله کردم، گریه کردم، ضجه زدم، تویی؟ باور کردنی نیست. این طور تجربه کرده بودم که مولا گنه کاران و روسیاهان را راه نمی دهد. آخر فقط خوبان را دیده بودم که به این عالم پا می گذارند. آیا نعوذ بالله مولا خطا کرده؟! یا شاید از دستشان در رفته!!! نه. هیچ نتیجه ای نمی توان گرفت. فقط می توان گفت که مولا خواسته به روسیاهی فرصتی دوباره دهد تا شاید او هم گرفتار شود!... به هر ترتیب آنچه می بایست، شد. من به کربلا رسیده ام. کرب و بلا... بر طبل تشنگی و گرسنگی و بلا نواخته اند... ندای این الطالب بلند است... غسل زیارت می کنم. قرار است بر آستان جانان شوم. رهسپار می شوم. از شارع سدره می گذرم. انتهای آن بنایی است که بر سر در آن نوشته شده: السلام علیک یابن سدره المنتهی... باور کردنی نیست. برای باور کردن به دنبال بین الحرمین می گردم. سمت چپ می روم. درختان نخل خود نمایی می کنند. آیا آن ها همان ها هستند؟! پا به عرصه وجود می نهم. سمت چپ گنبدی طلایی رنگ به زیبایی نمایان است. آری حرم باصفای حضرت ابوالفضل علیه السلام است. به راست می نگرم. گلدسته های طلایی رنگ گواه حرم ارباب است. و تو چه می دانی چه حالی است در بین الحرمین؟... مرکز بهشت... تا به حال دو دل شده ای؟ کاش می شد به سرعت دوید و پناهنده شد به ارباب؛ ولی با چه رویی؟ به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند *** که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی... حیا مانع می شود. ناگذیر به سمت ساقی می رویم تا وجودم را از لوث گناه بشویم و صفایی یابم. باشد که ارباب راهم دهد. سبحان الله... چه می گویم و چه می شنوی. و تو خود باید تجربه کنی که شنیدن کی بود مانند دیدن و حس کردن. چه گویم که قدم برداشتن در بین الحرمین نیز حکایتی جداگانه دارد. بگذریم... وارد صحن مطهر می شوم. دوست دارم زاویه ای پیدا کنم و خود را درون آن جای دهم و تماشا کنم. آخر پای قدم جلو برداشتن ندارم. سعادت یار ما شد و هنگام اذان مغرب شد. نماز می خوانیم. کجا؟ و چگونه؟ ساعت 10 می شود و باز هم به حرم علمدار می روم. پنج دقیقه از ورودم به صحن مطهر نگذشته بود که صدای مداحی مرا به خود جلب کرد. آری آشناست. از مداحان معروف شهرمان است. به سرعت به سمت جلسه روضه رفتم. شب وداع کاروان آن ها بود با حرم قمر بنی هاشم سلام الله علیه. به باروت وجودم جرقه ای زد و کارم تمام شد... دیگر کمی جرئت پیدا کرده بودم وارد حرم شوم... سحر است و نماز صبح نزدیک است. دیگر توان فراق نیست. یا ابا عبدالله... در صحن حرم مطهر امام حسین سلام الله علیه نماز صبح می خوانم و بیرون می آیم. پرده دری کرده ام! نماز ظهر هم به حرم ایشان رفتم. بعد از ظهر است و زیارت دوره داریم. ابتدا از مقام حضرت صاحب عج الله تعالی فرجه الشریف. گفته می شود ایشان آن جا نماز خوانده. قرار است به جای قریبی بروم. آری از صحنه جنایت دور نیست. و چه واضح می دیدی خانم! چه کشیدی... تل زینبیه. سکوت اختیار می کنیم. و در این باب سخن را به دراز نمی کشانیم؛ فقط، از خیمه ها تا این جا چیزی در حدود بین الحرمین راه است. شیر زن است زینب کبری سلام الله علیها... به خیمه ها می روم. الله اکبر... نزدیک ترین خیمه به دشمن خیمه عموعباس است. آخر او غیرت الله است. از خیمه او تا اولین خیمه بعدی در حدود سی متر راه است. طلایه دار خیمه هاست... جناب قاسم بن الحسن سلام الله علیهما که جانم فدای او و پدرش باد از سمت چپ نگاهبان خیام است. جایگاه خیمه فرزند لیلا به طور واضح مشخص نیست. شاید او هم سمت راست. چنان آرامشی در خیمه گاه حکم فرماست که گویی در خیمه ها هستی. انگار هنوز هم خیمه ها برپاست و تو در آن میان راه یافته ای. کاش هیچ گاه از خیمه بیرون نیایم. زیبا احساسی است. چاره ای نیست؛ وقت اذان مغرب است. چه می شد اگر خیمه صاحب خود را می یافتم و پاسبان آن حرم می شدم؟ نه! در شان او نیست. حتی خیال خام این بزرگ شرافت برای من، لکه ننگی است برای آن بزرگوار و مایه سرافکندگی ... بگذریم. آرزو بر جوانان عیب نیست... وقت نماز می شود و دل در حرم علمدار است. امروز 14 رجب بود، نیمه ایام البیض. به ماه قمری در این روز متولد شده ام. این بزرگ ترین کادوی تولدی بود که تا به حال گرفته ام. و فکر نمی کنم تا پایان عمر هم بگیرم. در عوض آن همه خطا و بد عهدی و سرکشی، چه نیکو مشیی را در پیش گرفتید که همه شرم ساری است برای من... باشد که از این پس، بیش از پیش مراقب خود باشم. شب وفات عقیله بنی هاشم است. قرار است آن مداح را در حرم ارباب ببینم. چه خبر است کربلا امشب؟ ساده دلان و بی ریا مذهبانی را از شرق آسیا میبینم که به سادگی و با ادب عزاداری می کنند. با تمام وجود دوست دارم یکی از آن ها باشم. همراه آنان کمی سینه می زنم. از هر گوشه این حریم صدای عزاداری بلند است. گروه های 2-3 نفری 7-8 نفری و... با دل و جان هر لحظه با یکی شان عزاداری می کنم. مداح را دیدم. بگذار تا با صدایی آشنا برای ارباب نیمه جان خویش را به تند باد روضه دهم. چه بگویم از روضه معشوق در حرم عاشق؟ روضه خواندن و شنیدن در چنین شرایطی جرئت بسیار می طلبد. امشب شب خواب نیست. در چندین جلسه شرکت می کنم اما دل جای دیگر است... به شدت علاقه دارم تحت قبه روم. رفتم. توصیف این قسمت را سانسور می کنم! چرا که نه عقل را یارای درک است و نه زبان را قدرت توصیف و نه وهم را توانایی تصور!... چه بگویم که گریه امان نمی دهد... بغض اجازه نمی دهد... چه بگویم؟ فقط می توان انکار کرد که بابا یه زیارت رفتی ها این همه شلوغش می کنی!!! بله. حریم عشق را درگه بسی بالا تر از عقل است... اصلا این حرف ها زدنی و شنیدنی نیست. اگر توفیق یافتی، خود می روی و تجربه می کنی ان شاء الله. تا نماز صبح در حرم می مانم. به تجربه یافته ام این فرصت ها تکرار شدنی نیست و بعدا حسرت دارد. از حرم امام رضا سلام الله علیه تجربه کرده ام. نماز ظهر حرم سقا و نماز مغرب حرم ارباب. امشب شب وداع است. ابتدا به حرم قمر بنی هاشم سلام الله علیه می روم. صدای سینه زنی می آید. مستقیم به آن جا می روم. همیشه احساس کرده ام بعد از عزاداری و سینه زنی بهتر می توان وارد حریم شد. پس از روضه دقایقی چند در صحن حرم می نشینم و به ایوان طلا و در و دیوار و زایر و فرش و عرش می نگرم. فرصت غنیمت است. شاید دیگر این چشم ها لیاقت دیدار آن ها را نداشته باشد. فکر این هم آزار دهنده است. ای کاش می شد گوشه ای بیابم و دعای ابوحمزه مفصلی بخوانم... ای کاش می شد چند روز دیگر بمانم... ای کاش می شد دل باب الحوایج را به دست آورد... ای کاش می شد امشب با دست پر، سری بلند، عملی درخور و رویی سفید می آمدم وداع... ای کاش می شد به واسطه این ها امیدوار بود به دعوت دوباره... وقت تنگ است. مولای ما... سید ما... سال هاست در خیمه شما عزاداری می کنیم... مردم مرا به نوکری عزاداران شما می شناسند... آبروی ما شما هستی... من را خوب می شناسی مولا... غریبه نیستم... جوونیم به فدات مولا... با فراق شما چه کنم؟ که فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت ... شنیدیم هر جایی که روضه شما خوانده می شود صاحبمان می آید. اجازه می دهید در حضور شما روضه شما را بخوانم؟... لحظات آخر عمر شریف ابوالفضل العباس سلام الله علیه است. چشم تیر خورده، دست ها جدا شده، سر عمود خورده. سر مبارکش روی دامن مولاست... امام صدا می زنه... ای فلک کردی، بی علمدارم***همرهت بردی، میر و سالارم هستی ام بودی، رفتی از دستم*** تو چرا رفتی، من چرا هستم آقا جان به مجلس روضه عمویتان تشریف نمیارید؟ به روسیاهی مداح توجه نکنید. به عزت عموی بزرگوارتان توجه کنید. خدایا مکن امید کسی را تو نا امید... کنار ضریح خلوت است به راحتی می توان آن را بغل کرد و مدتی با علمدار درد دل کرد. باید تیر خلاص را بزنیم. دو رکعت نماز می خوانم هدیه به حضرت ام البنین سلام الله علیها قربه الی الله... الله اکبر... شاید نماز هدیه به مادر حضرت تحت قبه حضرت کارگر شود. دقایقی نیز قرآن می خوانم. دعا می کنم از پدر که دلی تنگ دارد برای زیارت دوباره شما، تا همه اعضای خانواده و سپس دوستان عاشق حضرت. یا مولا همه شان را بپذیر. بین الحرمین هستم. چند قدمی یک بار به پشت سر نگاه می کنم. شاید بتوان بهانه ای یافت و برگشت... صلی الله علیک یا ابا عبد الله الحسین... وارد صحن می شوم. جالب آن که یک روحانی برای گروهی ابوحمزه می خواند در رجب! به آن ها می پیوندم. انا الذی عصیت جبار السما... وقت تنگ است و بهانه ای بهتر از این برای ورود نمی توان یافت. اطراف ضریح بسیار خلوت است. ولی کجاست دلیری که به جلو قدم بردارد؟ پس چه کنم؟ از شیوه حرم علمدار کمک می گیرم. مولا جان وفات خواهر شماست. روضه خوان نمی خواهید؟ مهلا مهلا... یابن الزهرا... داداش خوبم صبر کن... روزای آخر عمر مادرمان بود سه تا کفن به من داد... آرام آرام خود را به ضریح رساندم. حتی اگر چشمانت را ببندی و این صحنه را تصور کنی نمی توانی بفهمی در آغوش کشیدن ضریح ارباب یعنی چه... در حریم عشق نتوان دم زد از گفت و شنید... اشک و بغض از یک سو، و وصال محبوب هم از سوی دیگر تو را خواهد کشت... اگر هم نمیری، سخن نه، گفتن یک آه نیز دشوار است... جایی ایستاده ام که نماز مسافر کامل است. آرام آرام جمعیت افزون می شود. نزدیک اذان صبح است. نماز وتری روبروی ضریح می خوانم و در آن به یاد دوستانی هستم که دلشان پر می کشد برای ثانیه ای درک این حالات. نزدیک تر می روم. تا ضریح حدود 2-3 متر فاصله دارم. دو رکعت هدیه می کنم به حضرت صدیقه کبری سلام الله علیها و برای تک تک افراد خانواده دو رکعت به ارباب هدیه می دهم. الله اکبر... اذان صبح است. جمعیت برای نماز جماعت به صحن می روند. اما من کجا روم؟ من که تا دقایقی دیگر باید وداع کنم. بهتر است از خلوت استفاده کنم و نماز صبح را تحت قبه و کنار ضریح بخوانم. الله اکبر... خداحافظ ای برادر زینب...خداحافظ سایه سر زینب... |
||
|
|
|
|
|
حب الدنیا راس کل خطیئه هر لذتی که نفس در این عالم می برد، اثری در قلب حاصل می شود و آن سبب تعلق به دنیاست. هرچه التذاذات بیشتر باشد قلب تاثیر بیشتری می پذیرد. تمام خطاها و معاصی برای همین محبت است. مفاسد حب دنیا: 1- در وقت مردن چون می بیند خدا او را از محبوبش جدا می کند با بغض خدا از دنیا می رود! 2- میزان در طول کشیدن عالم قبر و برزخ همین تعلقات است. برای اولیای خدا بیش از سه روز نیست. 3- انسان از مردن می ترسد. 4- از حکمت های عبادت این است که جسم از روح تبعیت می کند که با حب دنیا عکس می شود. 5- عزم و اراده انسان را سست می نماید. چهل حدیث امام خمینی (ره). حدیث 6 |
||