تبليغاتX
دوست گو یار شود، عالمی دشمن باش

به مژگان سیه کردی ، هزاران رخنه در دینم


بیا کز چشم بیمارت ، هزاران درد بر چینم

 
الا ای همنشین دل ، که یارانت برفت از یاد


مرا روزی مباد آن دم ، که بی یاد تو بنشینم

 
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد


که کرد افسون و نیرنگش ، ملول از جان شیرینم

 
زتاب آتش دوری ، شدم غرق عرق چون گل


بیار ای باد شبگیری ، نسیمی زان عرق چینم


جهان فانی و باقی، فدای شاهد و ساقی

 
که سلطانی عالم را ، طفیل عشق می بینم


اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست


حرامم باد اگر من جان، بجای دوست بگزینم


صباح الخیر زد بلبل ، کجایی ساقيا بر خیز

 
که غوغا میکند در سر ، خیال خواب دوشینم

 
شب رحلت هم از بستر ، روم تا قصر حور العین


اگردر وقت جان دادن ، تو باشی شمع بالینم

 
حدیث آرزومندی ، که در این نامه ثبت افتاد


همانا بی غلط باشد ، که حافظ داد تسکینم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:50  توسط حسین  |